سعدى
70
بوستان ( فارسى )
1495 بفرمود كشتن بشمشير كين * كه ناپاك بودند و ناپاكدين زنى گفت من دختر حاتمم * بخواهيد ازين نامور حاكمم كرم كن بجاى من اى محترم * كه مولاى من بود از اهل كرم بفرمان پيغمبر نيكراى * گشادند زنجيرش از دست و پاى در آن قوم باقى نهادند تيغ * كه رانند سيلاب خون بيدريغ 1500 بزارى بشمشيرزن گفت زن * مرا نيز با جمله گردن بزن مروت نبينم رهايى ز بند * بتنها و ، يارانم اندر « 1 » كمند همى گفت و گريان بر احوال « 2 » طى * بسمع رسول آمد آواز وى ببخشود آن قوم و ديگر عطا * كه هرگز نكرد اصل و گوهر خطا حكايت ز بنگاه حاتم يكى پيرمرد * طلب ، ده درم سنگ ، فانيد كرد 1505 ز راوى چنان ياد دارم خبر * كه پيشش فرستاد تنگى شكر زن از خيمه گفت اين چه تدبير بود ؟ * همان ده درم حاجت پير بود شنيد اين سخن نامبردار طى * بخنديد و گفت اى دلارام حى گر او درخور حاجت خويش خواست * جوانمردى آل حاتم كجاست ؟ * * * چو حاتم بآزادمردى دگر * ز دوران گيتى نيامد « 3 » مگر 1510 ابو بكر سعد آنكه دست نوال * نهد همتش بر دهان سؤال رعيت پناها دلت شاد باد * بسعيت مسلمانى آباد باد سرافرازد اين خاك فرخندهبوم * ز عدلت بر اقليم يونان و روم چو حاتم اگر نيستى كام « 4 » وى * نبردى كس اندر جهان نام طى « 5 » ثنا ماند از آن نامور در كتاب * ترا هم ثنا ماند و هم ثواب 1515 كه حاتم بدان نام و آوازه خواست * ترا سعى و جهد از براى خداست تكلف بر « 6 » مرد درويش نيست * وصيت همين يك سخن بيش نيست كه چندانكه جهدت بود خير كن * ز تو خير ماند ز سعدى سخن
--> ( 1 ) . ياران من در . ( 2 ) . بر اخوان . ( 3 ) . نيامد بگيتى . ( 4 ) . فرّ . ( 5 ) . وى . ( 6 ) . درين .